تبليغاتX
کلبه کوچک خوشبختی

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

کلبه کوچک خوشبختی



دستم نمی رود دروغ بنویسم

تخته پشتم یکسره یخ کرده است هر چقدر که لباس می پوشم فایده ندارد من سردم اینجا سرد است این آتش بخاری هم مرا گرم نمی کند قرص می خورم که بخوابم قرص می خورم که زمان بگذرد قرص می خورم که بمیرم. هه ولی مردنی در کار نیست فقط رخوت است که به سراغم می آید نه حتی خواب. این قرصها هیچ کدام دردی از من دوا نمی کند این چمدانهای بسته این کتابهای توی کارتن این من که این روزها میان بودن و نبودن نبودن را انتخاب کرده ام و چشمهایی که آن ته ته اش هم دیگر نه گرمایی هست نه برق شیطنت و دهانی که دیگر نه به خنده از ته دلی  باز می شود نه به دوستت دارمی! و دلی که دیگر دل من نیست دل من که می تپید پی هر چیزی!و روزها دارند می گذرند و دیگر بر نخواهند گشت آی روزهای رفته بر خواهید گشت؟ نه

می دانم تلخ می نویسم می دانم گاهی شادی توی هیاهو توی دلتنگی گم شد . دستم نمی رود دروغ بنویسم دستم نمی رود بنویسم آهای من خوشبختم بنویسم چیزی میان این روزگار گم نکرده ام.


جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط پر سفید |

من درد را زندگی میکنم

هیچ می دانستی این شبها از ترس تنها ماندن راهی خانه این و آن شده ام و با لبخندی تصنعی زندگی را بازی کرده ام و سر آخر مست روی همین مبل کنار اتاق از حال رفته ام. و دائم صدای چکه چکه آب است که توی گوشم زنگ می زند این منم که چکه می کنم روی بند رخت روی ایوان وقتی که از این خورشید لعنتی فرار می کنم به ایوان تاریک این خانه نا آشنا. و جوش می آیم آرام ارام روی اجاق گاز بی استفاده هر ساعت و هر لحظه تا که فراموش نکنم که زندگی آرام آرام می سوزاندم.و کهنه می شوم  و شبهای زیادیست که دیگر یک خط رمان هم نخوانده ام به هوای خواب شبانه و رمان من نسخه دکتر مو سفید عینکیست که هر چند هفته یک بار درد های مرا با این گوش می شنود و از آن گوش در می کند و هی می نویسد و هی می نویسد و پرونده ام هی قطور می شود و هی قطور می شود و او هر بار برگه ای را با منگنه به دردهای من اضافه می کند و سرش را تکان می دهد و من زار می زنم و من چکه می کنم و من جوش می آیم و من درد را زندگی میکنم و روزهای این تقویم دیواری هی خط می خورد و من باز هی تمام می شوم.


شنبه نهم آبان 1388 توسط پر سفید |

پر تنهایهایم شکست

صبوری می کنم ، صبوری را به هم می بافم و هیچ می شود ، گاهی طاقتم طاق می شود و ضجه می زنم  و گاهی این ضجه ها به ناله بدل می شود ، زنم و تو دیگر خیالت از بابت دل صاحب مرده من خلاص است رد زخم هایت را روی تنم نگاه می کنی و هیچ نمی گویی! صبوری می کنم چون قلبم کف دستت است به اشارتی می توانی له اش کنی این سوراخ سوراخ بی صاحب را ولی فقط نگاه می کنی حتی نمی بینی !حتی نمی خواهی بشنوی که داد می زنم که ( انسان برای عشق زنده است نه برای زندگی ) اگر که دل داشته باشد گوش می کنی ولی نمی شنوی ! می گویم  مرگ نقطه ندارد. به راحتی کشیدن تیغ بر رگ است می گویی دیگر بزرگ شده ای برو هر کار که فکر می کنی درست است بکن ! می گویم مرگ نقطه ندارد . گوش می کنی ولی نمی شنوی ! می گویم زندگی نقطه دارد لامصب بی دین بیا زندگی کنیم بیا ! گوش می کنی ولی نمی شنوی ! داد می زنم می گویم من در تو زندگی می کنم در تو نفس می کشم نگاه می کنی و می گویی ( دروغ چهار حرف دارد) باشد من دروغگو تا کی باید دروغهایم را هر روز مرور کنم بنویسم دوره کنم چون دروغ چهار حرف دارد و من چقدر داد بزنم آهای دور از دستهایم پر تنهایهایم شکست بس نیست!



جمعه هشتم آبان 1388 توسط پر سفید |

من باختم.........

حالا که فکرش را می کنم می بینم :

عشق من یک بازی یک نفره بود .

چهار فصلش را می گویم .

توی هرم تابستان رخوت بعد از ظهر هایش  ...

میان خش خش برگها و بارش مداوم باران روی  من وقتی که از عشق تب داشتم....

وقتی که برف یکریز می بارید و من پشت شیشه روی( های) خودم درشت می نوشتم ((دوستت

دارم عاشقیت بی سبب))......

عشق من یک بازی یک نفره بود مثل لی لی کردن توی حیاط تابستان وقتی که همه خوابند وسط

چسبناکی هوا . خودم سنگ می انداختم خودم می پریدم و خودم می باختم....

عشق یک بازی یک نفره بود وقتی که فهمیدند که عاشقم همین تو با رفتارت ، با حرفهای پر از کنایه

ات توی تنهایی تنها ترم می گذاشتی  ، تنها ماندم ، تنها از این روزگار بی پیر سیلی خوردم ، تنهایی 

اشک توی چشمهایم جمع شد و یکهو فرو ریخت ، تنهایی درد کشیدم ، تنهایی از ترس دلم از هم 

پاشید، و تنهایی صدایم در نیامد چون عاشقت بودم........

عشق یک بازی یک نفره بود یادت که هست  که گاهی آنقدر حالت خوش بود که من به صدایت دل 

خوش می کردم وبعد یکهو به رفتنهای طولانیت بی تاب و زخم خورده.....

راستی که عشق من به تو راه رفتن روی آتش بود  و گم شدن توی دود و سوختن میان بازیمان که 

اسمش را عشق گذاشتیم بوی سوختگی گوشت تنم را هیچ فهمیدی؟



و امروز با خود خودم نجوا می کنم ، نه کلنجار می روم ، دعوا می کنم  باز هم راه را به

اشتباه آمدی باز هم فرو رفتی و باز هم قلبت را کف دستت گذاشتی و تا ته خط دویدی باز هم 

سوختی و حتی بوی سوختنت مشام هیچ کس را نیازرد توی خودت تهی شدی و دل خوشی ها

یت را به خط و ربطی از او و غالب اوقات به ناز و کرشمهای که خودت هرگز نداشته ای به جان و دل

خریدی با هر سازش رقصیدی اگر چه رقص نمی دانستی با هر اخمی دلت هزار بار لرزید که نکند

برود و تنهاتر شوی با هر بی خبری نیمه عمر شدی و با هر بار رفتنش تکه ای از دلت را کند و با 

خود برد که برد .................

من  باختم.......................... 

و انتهای قصه همین بود کیش ، مات!!!!

دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط پر سفید |

گفتم : می تونم همش به تو فکر کنم ؟

گفتم :اجازه میدی ببینمت؟

گفتی : نمیشه

چشمام از یه دردی تو سینه ام سوخت!

گفتم : میشه گاهی روزا حرف بزنیم؟

هیچی نگفتی

اشکام هری ریختن پایین

گفتم : می تونم همش به تو فکر کنم ؟

هیچی نگفتی

و من ضجه زدم.

خدایا


خسته ام خسته

خسته از خودی که نیست از وجودی که گم شده

دوباره پاییز شده

پنجره سکوتم امروز چه رنگارنگ شده



شنبه دوم آبان 1388 توسط پر سفید |

بیا فراموشیت را به من تزریق کن.

میروم کنار پنجره همیشه نیمه باز اتاق  و با خودم بلند می گویم اصلا مگر قرار هست چند سال زندگی کنی بدبخت ؟ به این همه بدبختیش می ارزد ؟ به این همه ناز تو را کشیدن می ارزد ؟ به این همه تحقیر شدن هر روزه می ارزد؟ به این همه سر کوفت شنیدن ؟ حرف زمخت به دوش کشیدن می ارزد؟ تا کی این بار عشق پر از سو ء تفاهم را یک تنه بر دوش کشیدن ؟ تا کی هی اثبات خود هی اثبات خود؟  تا به کی من از فراق تو مردن و تو آرام بخواب کسی هست مرا چال کند  خیالت تخت؟  خسته شده ام از این همه بیراه رفتن و نرسیدن ! از فقط به خاطر چشمهای براق تو نوشتن و خواندن  تو آسوده باش بلا خره این چشمها تا یادشان می آید برای خاطر تواز همه بیشتر  گریسته اند همان اشکهای بی صاحب خاک را هم می شورند! خسته ام از این همه اشک بی صاحب بر گوری زار زده ام که مرده ای در آن نبود !  دیگر بس است . بیا فراموشیت را به من تزریق کن.


جمعه یکم آبان 1388 توسط پر سفید |

حتی خدا هم دیگه وقتی برای من نداره

حالا که نیستی دستم ضربانش را از دست داده است

انگار مدتهاست که مرده شاید هم هرگز متولد نشده

دستانم هم دیگر حرفی برای گفتن ندارند تهی شده ام ، تهی از هر حسی از هر باوری

زمانی دریا زیبا بود،ماه زیبا بود ، زندگی زیبا بود اما این ها زمانی بود که هنوز باوری بود و رویایی

اما حالا دریا حوض پر از آب است، ماه تکه سنگی بی ارزش در آسمان و زندگی تهی از هر حسی

محبت جاودانه است و عشق جادویی بزرگ

نمیدانم این حرف های بچه گانه چه کسی به من گفت

اما من باورش کردم و تاونش را پس میدهم

محبت و عشق فقط در کتاب های داستان جاودانه هست و برای انسان های زود باوری مثل من که کتاب ها رو باور کردن

همیشه فکر میکردم همیشه پایان همه قصه ها خوشه

اما پایان خوش فریبی ساده برای باوری غلط بود

مدتها هست که باور کردم که همه ترکم کردن  و سرنوشت تنهایی رو برای من رقم زده

این روز ها برای دیدن هر کسی حتی یک دوست باید در صف بایستی

همه گرفتارن و همه مشغولتر از این که وقتی برای تو داشته باشن

حتی خدا هم دیگه وقتی برای من نداره

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط پر سفید |

اینحا هم عدالت رعایت نشد

حالا که نیستی اشکهایم دیگر آن شوری روزهای اول را از دست داده اند . حالا که نیستی چشمهایم بزرگ تر شده اند بزرگتر و خیس تر . حالا که نیستی صورتت پشت یک شیشه مات محو می شود . حالا که نیستی نوار صدایت در دل من پیج می خورد و تاب بر می دارد و صدایت کش می آید و دیگر صدایت را در حافظه ام ندارم . حالا که نیستی یعنی رفته ای یعنی شایدی در کار نیست یعنی دیگر بر نمی گردی یعنی عمر این رابطه اینقدر بود  یعنینی لو فر باید باورت بشود چون قصه قصه رفتن و بر نگشتن بود . حیف از آن همه خاطره که فقط پیش تو ماند اینحا هم عدالت رعایت نشد و تو رفتی و تمام خاطره های مشترک را هم با خودت بردی . مهم بود  ولی کاریش نمی شود کرد . تو نیستی و من به نبودنت خو می کنم . فراموشت نمی کنم . بغضهایم را هم قورت نمی دهم . مثل خون بالا می آورم چون تو دهنی محکمی از تو خورده ام اما عاشقی از سرم نپریده. خداحافظ همه خنده ها . خدا حافظ همه گریه ها و ضجه ها . خدا حافظ همه اطمینان ها . دلم تا همیشه تنگت خواهد بود خداحافظ یعنی فردا شاید فردا ها  باز هم از تو بنویسم و خداحافظ دو مردمک سرمه ای . چقدر این دنیا بی مروت است حتی وقت ندادی درست خداحافظی کنم. ........و دیگر این غصه که قصه نبود ادامه ای ندارد  من هم می روم که ادای زندگی کردن را در بیاورم.


یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط پر سفید |

ویران می خواستنت ویران تر شدی


درست بنشین روبه رویم می بینی که از توی سینه درت آورده ام که دو کلام حرف حساب با هم بزنیم همین . این بار گند زدی نه که هر بار نزده بودی ولی این بار له تر شدی خودت را گذاشتی لای دستگاه پانچ و بیوقفه هی سوراخ کردی هی سوراخ کردی و دلت بد جوری سوخت . دلت هوای همان چند شبی را می کند که آرام خوابیدی که توی خواب خندیدی . که خوش بودی که سرت لای ابرها بود دردت گرفت چشمت کور . داغ شدی دندت نرم . له شدی باز هم چشمت کور می خواستی نیایی توی دستهای من بنشینی و بگذاری له ات کنند و بعد بی تفاوت بروند دنبال زندگیشان . ویران می خواستنت ویران تر شدی ! عصبانیم حالم از تو که توی سینه ام هی تاپ تاپ می کنی بهم می خورد!

جمعه بیست و چهارم مهر 1388 توسط پر سفید |

حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی


حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی دیگر مهربانی به چه کار می آید باید دلت یخ باشد مثال یخ قطب دیگر هرگز مهربانی نمی خواهم که به تحقیری فرو ریزم حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی قلبم هنوز می تپد .حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی می گویمت میان من و تو فاصله بی داد می کند من که به خیال خامم فکر می کردم فاصله فقط یک خط صاف است به کوتاهی چند قدم از این سوی مرز به آن سو.حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمیگردی دیگر آرزویم کنار تو نشستن نیست خندیدن نیست برای تمام این آرزوها پیر شدم. حالا که دیگر می دانم هرگز باز نمی گردی حقیقت پنهان را آشکار کردی که عشق فراتر از آنچه که من می پنداشتم بود.حالا که می دانم دیگر هر گز باز نمی گردی بر می گردم به همان خیابانهای طولانی و به پشت سرم نگاه می کنم که هیچکس نیست.حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی بر می گردم به همه این چند سال گمشده میان شناسنامه ام  حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمیگردی از همه کس دلگیرم حتی از کارگر ساختمانمان که زباله ها را جمع می کند


یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط پر سفید |